از خزر تا خلیج فارس… از نوارهای مرزی تا خاکی که همچون خون در رگهای ما جاری است و در جانمان ریشه دوانده است…
عصر کادوس/ نور…شعله…و صدای انفجار…
ساختمانهای تخریبشده،
پرچمهایی که در دستان یک ملت، در میان تلاطم روزگار، به رقص درآمدهاند.
از خزر تا خلیج فارس…
از نوارهای مرزی تا خاکی که همچون خون در رگهای ما جاری است و در جانمان ریشه دوانده است…
از چه باید نوشت؟
از روزگاری که در سحرگاهان ماه رمضان، آن هنگام که باید زمزمهٔ دعا آسمان را پر میکرد، ناله و «یا سیدنا» از دلها برخاست؟
یا از داغ کودکانی که دیگر تنها پژواک خندههایشان، هر روز در گوش مادران داغدارشان تکرار میشود؟
از ناوی باید نوشت که هرگز به مقصد نهایی خود نرسید.
اما گذاشتن نقطه و پایان دادن به این روایت، تنها در داستانهای خیالی ممکن است؛ چراکه داستان این روزهای ما هنوز ادامه دارد.
آنچه این روزها تاریخ را مینویسد، ایستادگی مردمی است که خون جاری در رگهایشان را تا آخرین قطره، فدای سرزمینی میکنند که ریشههای وجودشان از همین خاک روییده است.
آنچه امروز در این جامعه متبلور است، باور مردمی است که ولایت و ولایتپذیری را همانند خاک سرزمینشان، بخشی از هویت و موجودیت خود میدانند؛ مردمی که در میان غوغای هیاهوها، تنها به سخنی تکیه دارند که آغازش «الاصول» است؛ سخنی که آن را معیار تشخیص حق از باطل میدانند.
آری…
ملتی که بر اصول خود ایستاده است، عزت را با تفاهمنامه معامله نمیکند، امنیت را با وعدههای توخالی نمیسنجد و استقلال را به بهای آرامشی موقت واگذار نمیکند.
تاریخ بارها نشان داده است که هرگاه حقیقت قربانیِ مماشات شد، فردای آن روز، آتش از زیر خاکستر برخاست و دامان همگان را گرفت؛ و هرگاه مردمی بر باور و هویت خویش ایستادند، اگرچه زخم برداشتند، اما نامشان در حافظهٔ تاریخ ماندگار شد.
این روایت، روایت نسلی است که آموخته است نور، از دل تاریکی معنا مییابد؛ شعله، از دل خاکستر زاده میشود؛ و ملتی که ریشه در ایمان، هویت و سرزمین خود دارد، با هیچ طوفانی از جا کنده نخواهد شد.
و شاید روزی…
کسی در میان برگهای تاریخ، از این روزها بپرسد؛
از روزهایی که آسمان، رنگ دود به خود گرفت و زمین، شاهد گامهای استوار مردمی شد که میان بیم و امید، ایستادن را برگزیدند.
آن روز خواهند نوشت که این سرزمین، تنها با کوهها و رودهایش شناخته نمیشد؛
بلکه با مردمانی شناخته میشد که هرگاه خطر، درِ خانهشان را کوبید، اختلافها را کنار گذاشتند و زیر پرچم ایران، یکصدا ایستادند.
خواهند نوشت که دشمن، قدرت را در شمار سلاحها میجست؛
اما آنچه معادلات را بر هم زد، ارادهٔ مردمی بود که باور داشتند وطن، میراثی نیست که به نسل بعد تحویل داده شود؛ امانتی است که باید برای آن ایستاد.
شاید زخمها بمانند…
شاید دیوارهایی دوباره ساخته شوند و خانههایی از نو جان بگیرند…
اما آنچه هرگز ویران نخواهد شد، ریشههایی است که در دل این خاک تنیده شدهاند؛ ریشههایی که با هر طوفان، استوارتر از گذشته در زمین فرو میروند.
و این روایت…
هنوز به پایان نرسیده است.
زیرا تاریخ، آخرین صفحهٔ خود را نه با صدای انفجار، بلکه با گامهای استوار مردمانی خواهد نوشت که آموختهاند اگر نور از دل تاریکی زاده میشود، پس امید نیز از دل سختترین روزها سر برمیآورد.
و تا زمانی که ایمان، هویت و عشق به این سرزمین در قلبهای این مردم زنده باشد، هیچ شبِ بلندی توان خاموش کردن سپیدهای را که در راه است، نخواهد داشت.
به قلم: محمدرضا اصولی
خبرنگار پایگاه خبری عصر کادوس